![]() |
![]() |
|
| بریستر حرفهای نگفته ام , سایه " سکوت" خمیازه میکشد.. |
|
لحظه غریبی است . همیشه فکر میکردم سخت تر ازین باشد .
تصور میکردم تاب دیدار کسی با تو را نداشته باشم . یادت هست روزگاری نه چندان دور که بیم حضور رقیبی خیالی ، مرا تا خیال مرگ همراهی کرد وبرایت از رفتن و نماندن نوشتم؟؟؟ راستی بگذار این نامه را بار دیگر مرور کنم .. چقدر دلتنگ بودم وقتی این را برایت مینوشتم..یادت هست؟؟؟ ************************************* درکوچه باغ خاطرات عشقی که به من ارزانی داشتی لنگان به پیش میروم … پای تنها رفتنم نیست ! ميخواهم دوش به دوش آمدنت را ، آرزو میکنم همراهیت را.... همچون گذشته! .... به یاد می آورم که چه کودکانه و شا د درپی هم میدویدیم و تو دوست داشتی تا همیشه من برنده آن بازی کودکانه باشم ... می بینی ؟ ؟ تو خود نگذاشتی معنای باختن را درک کنم. میخواستی همیشه و همه جا برنده باشم ! این نوید را بارها وبارها به من دادی که همیشه تکیه گاهم خواهی بود تا با تو برنده باشم......همیشه ! …. ببین که چگونه زندگیم را به قمار تنهایی باختم !! درخاطرم هست سایبانی را که با دستان مهربانت بر چشمانم میساختی تا فارغ ازحسادت آفتاب به تماشای روشنی چشمانت بنشینم . .ببین که چگونه درنبودنت ، بی پروا بارقه نورش را برصورتم تازیانه میکند !! آوای کلامت که مرا مسحور خویش میساخت و نفس رادرگلوی مرغکان خوش الحان باغ خفه میکرد را درگذر نسیم میشنوم.. درنگ میکنم . صدایم میکنی ! مرا به نام میخوانی ! چقدر شنیدن اسمم از زبان تو شیرین است ! صدایت در پیچ کوچه گم میشود ....صدایت را دنبال میکنم وبه شبهایی میرسم که ملکوتی ترین لالایی عالم رادر گوش جانم زمزمه میکردی.... سرم را به دیوار تکیه میدهم و گوش میسپارم به سایه ای که از صدایت ، دراین گوشه از دنیای خاطرت برایم مانده ! برایم ازروزهای پیش رو میگویی ............... ازخانه ای کوچک با باغچه گلهای یاس و شب بو! با تک اتاقی که هرروز یک شاخه گل یاس بر تاقچه اش بگذاری وگلدانی بر پای پنجره اش! سرانگشتان مهربانت برگیسوان مواجم ،شانه میزند و توحرف میزنی ومن ازکنارپنجره همان اتاق کوچک طلوع خورشید را با تو به تماشا می نشینم . خشکی دهانم به شوری گراییده ، پلکهایم که از نمناکی اشک سنگین شده اند را برهم میفشارم وتمام آن روزهای زیبا از مقابل دیدگانم محو میشوند . بادسردی وزیدن گرفته و بیرحمانه بر گیسوانم چنگ می اندازد. ببین که این نامریی ترین و بی وجودترین وجود هستی نیز، چگونه در نبودنت ، بیرحمانه عرض اندام میکند برمن !! ................. .................. صدای دویدن کودکی بر بام خانه ام، مراازرویایت بیرون می آورد . بازهم خواب میدیدم ! بازهم در رویا به سرزمین خاطراتمان کوچیده ام ! درخیالم نمی گنجید که پس از مرگ نیز تورا دررویاهایم ببینم !! میدانم باور نمی کنی ! خودنیز باورنداشتم که مردگان هم خواب ببینند! دیرزمانی نیست که ساکن این منزلم ! تک اتاقی دارد بی پنجره و گلدان و ... وباغچه ای با گلهای لاله که بر بامش ساخته اند ! هرچند گاهی مهمانانی دارم که برسقف خانه ام میکوبند و باران اشک برآن میبارند ومیروند ! توهرگز به دیدارم نیامدی! خود نخواستم بدانی که به کدامین منزلگاه فرود آمدم ! میخواستم حال که مرا نمی خواهی وتجربه عشقی تازه را درسرداری ،هرگز ندانی که با رفتنت، نیستی را برایم به ارمغان آوردی .. .می خواستم همواره مرا با آخرین یادداشتی که برایت به یادگار گذاشتم به خاطر آوری ! راستی اصلا مرا خاطرت هست؟؟؟!! درنامه ام برایت گفتم که روزها را درنبودنت به تلخی، شب میکنم وشب را، به عشق یادآوری خاطراتت، به صبح پیوند میزنم ! .......میدانستم که توهم روزی دوباره دلتنگ من میشوی ! ............. روزی که شانه ام تکیه گاهت نیست تا گریه هایت را درآن پنهان کنی ! نمی خواستم در لحظات دلتنگی ات ،غم نابود کردن من نیز، بار اضافی باشد بر کوله بار غصه هایت ! آخرین حرفهایم را غرقه در هزاران بوسه کردم وبا دلتنگی ها واشکهایم، فقط برایت نوشتم که دلتنگم! دلتنگ !.... فقط همین ! وبرایت پست کردم! کاری در این دنیا نداشتم ….پس فرشته مرگ را به جای معشوقی که آروزیش را داشتم در آغوش کشیدم درحالی که کلمات نامه را زیر لب زمزمه میکردم : " تمام هستی ام تقدیم به ................. .به چشمان روشنی که مجال آن را نیافتم تا در زلال نگاهش ، قداست عشق را به نظاره بنشینم. وبه قلب مهربانی که نبض زندگی ام باضرباهنگ تپیدنش ، نظام میگرفت . وبرای دستان پرعطوفتی دردوردست ، که ازورای فاصله ها ، گرمای محبتش را به دستهای لزانم هدیه میداد عزیزترین .... حریرنرم صدایت را برپیکررویاهای شبانه ام خواهم دوخت تا آوای دلنشین صوتت ، تاسپیده دم بر جانم طنین افکند و مرا ازکابوسهایی که در تنهایی نبودنت ،با سرود مرگ درجانم ، رفتن را زمزمه میکند برهاندو چشمانم که ازندیدنت سیر است را دوباره به روی دنیای خالی ازبودنت بگشاید ! ببین که برای پرگشودن درهوای خاطراتت .... حتی به قدر چشم برهم زدنی که روبرویم بنشینی ومن محو تماشای یادت باشم............ این شکنجه زیستن بی تورا .... که به جبر روزگار برمن تحمیل شده به جان میخرم....." ***************************************************** دنیای غریبی است ..بازی روزگار را نمی فهمم ! آن روز چنین دلتنگ از با دیگری بودنت .. امروز چنین خوشحال از همسفر داشتنت ! ...آری دنیای غریبی است...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 دی1385ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
به میهمانی قلب من خوش آمده اید...
با همه شمایم که قدم بر کلبه محقرم نهاده اید و با گرمای حضورتان ، یاری ام میدهید تا شادی ام را با شما قسمت کنم دراین محفل تنهایی ! امشب میخواهم شادی ام را فریاد زنم ... برآنم تا دنیای خوشحالی ام را بر خوان این بزم بگسترانم .. بگذارید جامها را از اشک شوق لبریز نمایم... امشب بیشتر از همیشه به آسمان نزدیکم .گویی فقط کافیست تا دستانم را دراز کنم و ستاره بچینم . میدانم که تو هم اشمب شادمانی ! شادمانی ات مرا به وجد می آورد ..میخواهم تا صبح سربر سجده شکر ، مهربانی خدا را سپاسگذار باشم . خوشحالم که پنجره اتاقت را برای ورود مرغ عشقی زیبا گشودی تا مونس روزهای خوب آینده ات باشد. وقتی می بینم دل در گرو مهرش نهاده ای و دنیای عشقت را به پایش ریخته ای .. وقتی شادی در صدایت موج میزند و خوشبختی از نگاهت باریدن آغاز کرده ... وقتی رنگین کمان امید را بر آسمان زندگی ات نقش زده ای ... وقتی دستان گرمای دست همسفری مهربان ونیکو را با خود به همراه دارد.. وقتی تماما از آن اویی و دنیایت قلب مهربان اوست .. ... آری اینجاست که از خوشبختی ات به وجد می آیم و شادی را فریاد میزنم . دیگر دلنگرات نیستم . دیگر غم تنهایی ات قلبم را به درد نمی آورد . ........ اشمب به عدد تواناییم ، ستاره خواهم چید و با قاصدکان خوش خبر ، برایت خواهم فرستاد .هدیه ای بی هیچ نام و نشانی .... وبه همراهش آرزوی روزگاری خوش را ، همواره برایت دعا میکنم . ای بهترین ، در کنار خوبی همچو خودت ...خوش باشی و روزگار به کامتان باد ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 دی1385ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
روشنی چراغ آسمان در پس پرده ابرها گم شده ، شب بو عطرش را تو دامان فضا رها کرده و چشمان من در راه مانده تا تو بیایی ....
هنوز شب به نیمه نرسیده تو از راه میرسی... با کوله بار خستگی هایی که سعی میکنی دور از چشمای من ، یه جا تو مسیر جاش بذاری ... .ولی با خستگی سایه ت ، وقتی زودتر از خودت تو پیچ کوچه ظاهر میشه چه میکنی؟؟؟؟؟! ....................... وقتی دست نسیم عطر وجودتو پخش میکنه تو مسیر ، من ازشمردن لحظه ها بازمی ایستم. ازدور نگاهت میکنم وقتی غبار کار روزانه رو با مشتی آب از چهره ت پاک میکنی و تلاش میکنی تا بافشار دست ،خوابی رو که روی پلکهات سنگینی میکنه پس بزنی ......... وقتی گره اخمی رو که زندگی و مشکلاتش به پیشونیت زده با یه لبخند باز میکنی ! .... وقتی همه اینکارهارو میکنی من ازدور مواظبتم . نفسمو تو سینه حبس میکنم تا مبادا نسیم صدای تند تپیدن قلبمو به گوشت برسونه ! اشکهامو به پشت دستهام میسپارم تا یه وقت دلتنگیامو برات فاش نکنن! وقتی با حوصله پیش روم میشینی تا من از ساعتهای نبودنت برات تعریف کنم که چطوری گذشتند .. وقتی روشنی چشمات خستگیشونو پشت یک دنیا مهر پنهون میکنند .. وقتی ازنگاهت فقط محبت میباره ونگرانی ... اونموقع است که ازاینهمه خوشبختی به خودم میبالم واز اینهمه خودخواهی ازخودم بیزار میشم...... باید خیلی بد باشم که دنیای خستگیتو فدای خواسته دل خودم کنم .. اونموقع است که دلم میخواد تو تاریکی شب گم بشم تا تو آسوده از زحمتی که حضورمن بهت تحمیل میکنه ، ارامش رو به وجو نازنینت هدیه بدی !... میدونم ...بالاخره یه بار ، سیاهی شب منو تو خودش گم میکنه تا دیگه نتونم راه برگشتنمو پیداکنم ... اونوقته که دیگه میتونی با خیال راحت ، بدون پنهان کردن خستگیهات یا حتی دلزدگیهات !...... آسودگی رو به خودت نوید بدی .... آسوگیی که یه شب زیر چتر سیاه آسمون یکی ازت دزدید وحالا بعدازمدتها دوباره تو سیاهی شب بهت برمیگردونه ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 دی1385ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط سکوت |
|
|
گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر که غم به وادی مرگم کشانده است تنها مرا به تشنه طوفان من مبین ای بس حدیث تلخ که ناگفته مانده است.. گفتم : ز سرنوشت بیندیش وآسمان گفتی : غمین مباش که آن کور واین کر است ! دیدی که آسمان کر و سرنوشت کور صدها هزار مرتبه از ما ، قوی تر است ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 دی1385ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
مدتی است که تمرین رفتن ونماندن میکنیم .... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 دی1385ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
آنقدر تلخ شدی و تلخ گفتی ...
آنقدر رفیقی در نیمه راه خواندیم .... وآنقدر بی مهری ام را آه کشیدی ... وآنچنان از خود بیزار شدم ازینکه... تو را ، محرمترین را و محق ترین برای دانستن این راز را ، درپشت درهای قفل شده اتاقک سری قلبم به انتظار شنیدن حقیقت گذارده ام .... آنچنان این سکوت ولب بربستن ، عرصه را بر من تنگ کرد که رازدل با تو بازگفتم ! آری گفتم و تو شنیدی ... ................... همواره تکیه گاهم بودی ... دستی نیرومند و مطمئن برای گرفتن ونیفتادن .... شانه ای مهربان و امن برای گریستن .... سنگ صبوری برای اندوهگینی قلبم.... وچشمانی برای دیدن مسیردرست ... ..... ومن آن روز بازهم ، صلابت حضورت را درشکلی نو تجربه کردم ! ودیگر بار به داشتنت بالیدم... حال که رازم را ، رازدار زندگی ام میداند، آرامشی زاید الوصف وجودم را در برگرفته است . ولی غمی سنگینتر درخانه قلبم مهمان شده ! آرزو کردن را از یاد برده ای ! آینده را نقاشی نمی کنی ! شادترین مدادهای رنگی ام را بارها و بارها آوردم و برایت آینده ات را نقاشی کردم . ولی هربار با مداد سیاه ، خط خطی اش کردی .. دوست دارم باهم از روزهای پیش رویت حرف بزنیم ... از خانه ای که خواهی ساخت و همسفری که از موهبت داشتن همیشگی روشنای چشمانت بهره مند خواهد بود ... دوست دارم روشن ترین رنگ دنیا را برای کشیدن جاده فرداهایت بربوم زندگی انتخاب کنی و بازهم پیش از هرچیز، آفتاب امید را بر صفحه اسمان نقش زنی سخاوت دستانت را برای بخشش امید میخواهم..ولی اینبار برای خودت ! به نام بی مهری و سنگدلی مرا نخوان ... میخواهم در روزهای بودنم ودر لحظات حضورم ، با تو ودر کنارت ، باران امید و زیبابینی بباریم به باغ سرسبز زندگیت ! بر آنم در بودنم ، تورا به زمان نبودنم کوچ دهم تا باهم ببینیم که : آن روزها چه بسا زیباترند و دل انگیزتر ! آری !.. شک نکن ای بهترین .. که آفریننده خوبیها ، خوبترین را برایت به ارمغان خواهد آورد که خود والاتری از واژه خوبی ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 دی1385ساعت 4:16 قبل از ظهر توسط سکوت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو کد اهنگ از مسافر غریب |
| درباره وبلاگ |
"سکوت سرشار از ناگفته هاست" ..اینست دلنشینترین واژه زندگی من..
هرگاه که دلتنگی هایم رابر کاغذآوارکردم...بخشی را باشما خوبان قسمت خواهم کرد.. حرفهای دلتنگی ام سخن قلب هزار پاره ام است..ولیک نوشته های عاشقانه ام را مخاطبی حقیقی نیست... |
|
RSS
|