تبليغاتX
حرفهای نا گفته ام برای تو
بریستر حرفهای نگفته ام , سایه " سکوت" خمیازه میکشد..


***** عشق را نثارت نمیکنم که خود ناب ترین غزل واژه عشقی !
***** دنیارا پیشکش نمی کنم که تمام زیبایی هایش درتوست ...تمام شکوهش !
***** زلال تر از آبی !
***** روشن تر از نور !
***** رویایی تر از نسیم !
***** و آبی تر از اسمان !
***** پس
******* نه پاکی دریا
******* نه روشنایی خورشید
******* نه دل انگیزی نسیم
******* ونه بیکران آسمان ......
******* نه هیچکدام را یارای آن نیست که تقدیم تو شوند !
................
بی چیزم ...
دستانم خالی ست ....
فقیرتراز آنم که بتوانم یادگاری از خود برایت برجای گذارم که فراموش نشوم !
اما....
قلب کوچکم را که قداست دریایی ات.....بیکران اسمانی ات .....ودنیای عشقت را
آری تمام بزرگی ات را در کوچکی خود جای داده !
این تنها سرمایه ام را برپیکره درخت دوستیمان به یادگار حک میکنم تا در روزگاری که بادممات درنی حیاتم وزیدن گرفت و همین سایه ای که ازمن به جامانده برایت در تاریکی مرگ محو شد
شاید در ان روزگار
بادیدن تصویر رنگ باخته ای که ازاین یادگار به جای مانده ....
به روزهایی کوچ کنی که هنوز صدای تپش قلبم به شوق دیدنت و نمناکی گونه های خیس از اشکم در لحظه های خالی از تو بودنم .... شنیده میشود ... احساس میشود
!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط سکوت | 

تورادرخواب دیدم ..
همیشه باتو به سرزمین ارزوها فرود می امدم و دل انگیترین رویاهای زندگی ام را با حضور سبزت ، میهمان چشمهایم میشد .
امشب کابوسی سخت ، آنچنان وحشتی را بر تنهایی قلبم تحمیل کرد که گویی جهان با تمام سنگینی اش..
این خراب آباد را به عنوان منزلگاه خویش برگزیده ...
در خواب نمیدانستم که دیگر تورا ندارم ...باهم بودیم و ترکم کردی و سیاهی کابوس شبانه مرا دربرگرفت !
باید بنویسم ...باید به قلم و کاغذ پناه اورم ....
شاید نوشتن ارامم کند شاید....
............................
دیر زمانی نیست که رفته ای
نه !
به حساب ساعت دیواری اتاقم هنوز یک ساعت نیست پس چرا من درگذر سالهاو قرنها از رفتنت پیر و فرتوت شدم؟ شکستم و نیست شدم؟!
نبودنت را نمیخواهم باور کنم نه!
به آینه پناه میبرم که تو را ببینم
چرا که تو .......خود منی...... نیمه من !
روبرویت میشینم ... تورا تار میبینم . سیل اشک مجالم نمیدهد .
میخواهم خود را به دستش بسپارم تا باخود ببرد مرابه سرنوشتی که می خواهد . اما اوهم تاب بردنم راندارد. کوله بار غمم آنچنان سنگین است که پایم را بر زمین دوخته.
بامن حرف بزن
بگذار از پس آینه صدایت را بشنوم. دستم را به اینه می چسبانم گرمای دستت را حس نمیکنم . میبینم که تو هم دستت را دراز کرده ای اما دستانت سرد است.
حرارت قبل راندارد.
می شکنم . در خودم. درتنهاییم.
وقتی در تو وبرای تو شکسته ام ...چه باک از در خود شکستنم؟؟
دستانم از از سرمای دستت رها میکنم و برگوش میفشارم . نمیخواهم آخرین کلمات وداعت را به خاطر آورم . با فریاد التماست میکنم که نرو
به تو نگاه میکنم تو هم دستانت را بر گوش گذارده ای که صدای التماس مرا نشنوی؟ تو هم فریاد میزنی تو هم گریه میکنی .میخواهی رها شوی .
دوباره دستانم را به سمتت درازمیکنم .آنها را میگیری به هم نگاه میکنیم.

ما محکومیم!
محکوم به دوست داشتن یکدیگر !
وتو میگویی تاوان این عشق رهایی است.
من مانده ام و تو رفتی .
ماه شبهای تارمن، وساطت شب بو را بپذیر!
تک گل باغ زندگی ام ، پادرمیانی شبنم صبحگاه را قبول کن!
نسیم را.....قاصدک را .... باران را... همه را واسطه آشتی مان کردم !
نباشد که روزی دلی را که به تو دادم به قاصدکی سنجاق زنی و به دست نسیم بسپاری تا ......

تنها بهانه زندگی ام ،رویت را در آینه نیز از من برگردانده ای . من به آینه نگاه میکنم اما تو را نمی بینم .
هیچ نمیبینم بی تو هیچ نمی بینم
صدای التماسم با هق هق گریه هایم در هم آمیخته
نازنینم ، قداست عشقمان را باور نکردی.... شک کردی.... به من.... به عشقم ... شک کردی و رها شدی
میدانم که روزی بر خواهی گشت
دوست دارم به انتظار بازگشتت بنشینم
هرروز کوچه قلبم را برای آمدنت آب و جارو کنم دلم را چراغانی کنم و تمام مسیر برگشتنت را با گلبرگهای گل رز بپوشانم. برای باز آمدنت نقشه ها دارم.... رویاها.....
دوست داشتم امید به بازگشت تو مرا زنده نگاه میداشت
اما چه کنم که زخم رفتنت کاری تر بود !

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 5:8 قبل از ظهر  توسط سکوت | 

بگذار تصورکنم که هنوز با منی و با تو سخن بگویم ...
...
آنقدر دوستت دارم که به کمترین بی توجهی ، قلبم از تو به تنگ می اید .بازهم ازهم رنجیده ایم ..اینبار حیلت نارفیقان دلهامان را از هم دور کرده ....
میخواهم بغضهایم را به ابرها دهم تا هم گریه ام شوند دراین شب واپسین !
امشب سحر به دنبال نخواهد داشت برای من !
تاریک است ...
من درتاریکی نشسته ام و نفسهایی را میشمارم که هریک برایم یک دنیا زجر و اندوه به ارمغان می آورد ...میشمارم تا به واپسین دم برسم
نه من این دقایق را نمیخواهم . مرگ تنها تسکین من در این کنج تاریک زنده بودن است. نگفتم زندگی چون بی او سر میشود ...
در گوشه ای از باغچه باصفای حیاط او در کنار گلهایی که هرروز دست نوازش برسرشان میکشد خزیده ام میخواهم پس از مرگم گیاهی از مزارم سر برآرد که هرروز مجالی برای تجربه خوشبختی دیدار تو را داشته باشد و ازدستان مهربانت آب حیاتش را بنوشد !
این منم در میانه کوچه خاطراتمان با ردپاهایی که از عشقمان بر جای مانده !
دنیا از من روی برگردانده آسمان دامان پرستاره اش را برچیده وچتری سیاه بر سرم گسترانده
جیرجیرک باغچه صدایش را در گلو خاموش کرده.....شب بو پژمرده....
سکوت آنقدر بلند فریاد میکشد تا هق هق گریه ام در صدای فریادش گم شود و به محبوبم نرسد !
آمدم تا از پشت پنجره اتاقت به تماشایت بنشینم ناگهان آهی که از رنج دوریت از سینه برآمد بر پیکر شیشه گریست تا اوهم مرا از آخرین دیدار محروم کند !
به چشمانت سوگند که قبله گاه من است .....آری سوگند به قداست نگاهت که هیچگاه چنین روزی را بر تقویم دوستیمان نمیدیدم.
روزی که خود با دستانم در سرنوشتمان رقم زدم !
دستانم را به سوی آسمان دراز میکنم تا تنها شاهد این عشق را به یاری طلبم.
....
به کدامین گناه مرا به خود واگذاشت تا نگارم را به حیلت رقیبان باختم؟
اورابه قداست رشته مهری که دلهامان رابهم پیوند زد قسم میدهم تا مارا به روزگاری برگرداند که ازتمام دنیا
فقط یکدیگر را داشتیم و بس !
میخواهم تا زورقی باشم تا ما از این دیار ناجوانمردیها و حسادتها ، به سرزمینی فرود آییم که ...من باشم وتو...تو باشی ومن ...
ببین که چگونه در لحظاتی که با تمام وجود مرگ را درآغوش میکشم نیز با یاد تو هوس آرزو کردن میکنم !
............

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط سکوت | 

امشب حال و هوای دلم ابری است و این هوای گرفته بی اختیار مرا به روزهایی میبرد که با اندک بهانه ای از تو میرنجیدم و بنای دلتنگی هایم را بر صفحه سفید کاغذ ، آوار میکردم !
بازهم دلم هوای نوشتن برایت را در سر میپروراند ..
میخواهم گناه دلتنگی هایم را به گردن تو بیندازم ...
بگذار از تو گلایه کنم....
بگذار .....

*********************************************************************************************
.. وقتی تمام عشقم وتمام احساسم را لای گلبرگهای گلی پیچیدم و تقدیمش کردم
وقتی گلبرگ و رنگش و عطرشو دید اما صدای تاپ تاپ قلبی که توش قایم شده بودو نشنید
همون موقع باید میفهمیدم !
وقتی موقع رفتنش اشکهامو بدرقه راهش کردم تا زود زود برگرده اما گفت پشت سرم آب نریختی
نمیخواستی زود بیام وقتی حتی اشکهامم اون روز ندیده بود
همون موقع باید میفهمیدم !
وقتی سعی میکردم تمام لحظه های باهم بودنمونو با انگشتای کودکانه م بشمرم وحسابشو نگه دارم
اخرشم نمیشد نمیتونستم
یاوقتی به عقربه های ساعت التماس میکردم که یه خورده تندتر تواون صفحه گرد بچرخند تا منم زودتر برسم به هوایی که دلم پرمیکشید واسه نفس کشیدن توش و بعدش هم تند تند میدویدم و چندبارهم تومسیر میخوردم زمین تا برسم سر قرارمون برسم به لحظه یکی شدن وعشق رو تجربه کردن و...
اما اون اینهمه اشتیاق رو توی حرفهای من ، تو نگاهم ، تولرزیدن صدام نمیدید وقتی فکر میکرداتفاقی گذارم به کوی معشوق افتاده یا فکرمیکرد تو کوچه های اطراف موقع پرسه زدنهای بی هدف یهو گم شدم و سر ازینجا دراوردم
آه ...اون موقع باید میفهمیدم !
چشمهام میسوزه ! نمیدونم برای گریه هاییه که کردم یا واسه شبهایی که بیدارمیموندم یه گوشه دور جایی که منو نبینه ازدور اونقدر تماشاش میکردم تا چشمهای نازشو روی هم بذاره بعد من اروم طوری که صدای راه رفتنم نه حتی صدای نفس کشیدنم هم اونو بیدار نکنه پاورچین پاورچین از پشت بوته گل رزی که خودمو پشتش پنهون کرده بودم بیرون میخزیدم و خیالم ، عشقم احساسم وقلبمو درقالب حریر یک لالایی ناب عاشقانه میبافتم . بعد باکلی سفارش میسپردمش دست صبا تا ببره رواندازی کنه برای محبوبم . وای یادمه چقدر به نسیم حسودیم میشد که چرا اون باید گونه دلدار منو نوازش کنه و لالایی منو توگوشش زمزمه کنه
اما وقتی بعدش فرداش میگفت که چشمهای پف کردت میگه تاصبح برای اغیار بیدار موندی
وای...
همون موقع باید میفهمیدم !
چرادلم باهام روراست نبود ؟ چرا همه نگاه هاشو برام عاشقانه معنی میکرد؟؟ چرا؟
چرا همه حرفهاشو دوستت دارم میشنید؟؟
چرا همه بودنش رو تمام لحظات حضور اون رو ، به پای خودش مینوشت؟ چرادلم بهم میگفت من همه لحظات اونو پرمیکنم؟ چرا؟؟؟؟
حتی دلم هم نخواست من هیچوقت راستشو بفهمم.
اما انروز پاییزی
آره همون صبح نحس
وقتی شاخه گلی رو که فقط به عشق تنها گل زندگیم از شاخه زندگیش چیده بودم پرت کرد سمتم
وقتی نگاهشو ازچشمهای بی تاب من دزدید وروشو برگردوند ازمن
وقتی گفت باهامی اما من تنهام یعنی که نیستی یعنی که وجود نداری برام
وقتی به جای نشستن روی نیمکت همیشگی اون پارک کوچیک که دیگه به حرفامون انس گرفته بود گفت نه من وقت ندارم کاردارم باید برم
همونجا همون لحظه شاخه گلی که سمتم پرت کرده بود وروی زمین افتاده بود درجا خشکید انگار سالهاست از شاخه زندگیش جداش کردند
حتی صدای آه نیمکت چوبی هم میشنیدم که داشت مرگ یک عشق رو نظاره میکرد حتی دل مرده و چوبی اون هم برای من و عشق من آه کشید .
باورت میشه رفت!
اون رفت و من موندم و هیچی ! اره هیچی برام نموند دنیای من همه چیزمو بارفتنش باخودش برد!
همه دنیامو برد !
حتی من هم نموندم ! نه !
میگن بااینکه چندسال ازاون روز گذشته اما هنوزهم گاهی وقتی که نسیم خودشو ول میکنه تو آغوش شاخ وبرگ درختهای اون پارک ، یه سایه یه آه نمیدونم شاید یه خاطره خودشو میرسونه به نسیم وازش میخواد تا یک بوسه کوچیک، یک لالایی اروم وگوش نواز روبراش ببره برسونه به دنیاش .
آره برسونه به همه دنیاش . دنیایی که وقتی ازش گرفته شد اونهم با رفتم دنیاش محو شد. شد یه سایه یه خاطره یه........

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط سکوت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
کد اهنگ از مسافر غریب

درباره وبلاگ
"سکوت سرشار از ناگفته هاست" ..اینست دلنشینترین واژه زندگی من..

هرگاه که دلتنگی هایم رابر کاغذآوارکردم...بخشی را باشما خوبان قسمت خواهم کرد..

حرفهای دلتنگی ام سخن قلب هزار پاره ام است..ولیک نوشته های عاشقانه ام را مخاطبی
حقیقی نیست...

پیوندهای روزانه
توسعه سینما
گشایش
نیستان
خدا مرده ، همه شیون کنید
دیارعاشقان باوفا
حرفهای ناگفته من برای کامیار
ترانه باران
بهاردلتنگی
هوای بارونی
عشق ممنوع !!!
جادوی اشک
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتراست
سوگندبه عشق
دلتنگی ها واشکها ولبخندهای طاها
امپراطورعشق
دخترآریایی
سیب ترش شیطون
کومه عشق
کلیدراز
اشکی ازجنس خدا
بوسه باران
عشق
فرشته آسمان
گمگشته
کهکشان دل
سلام غریبه
سکسکه قرن
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته دوم دی 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان