![]() |
![]() |
|
| بریستر حرفهای نگفته ام , سایه " سکوت" خمیازه میکشد.. |
|
آینه ها را بشکنید ....رود را بخشکانید ....چشمانتان را برنگاه من ببندید .. نمی خواهم تصویری از خویش برهیچ منظری ببینم... نه درچشمان تو که برخیرگی نگاهم مات مانده ... نه بر صفحه زلال آب ... ونه برصیقل آینه ! عرق شرم بر پیکرم باریدن آغازکرده.... ازخویشتن درفرارم.. به عدد ثانیه هایی که کشته ام تا زندگی کنم به خود وامدارم.. بدهکارم.. مقروضم.. مدیونم !
نمیدانم ...!! چه اصراری است به این همه آزارمن؟ چرا باید بپذیرم که دیوی که آنسوی آینه نشسته و حرکات مرا استادانه تقلید میکند ... خود من است ؟! من به دنبال چهره ساده ای هستم که آرام روبرویم می نشست و شانه را میان موج گیسوانش بازی میداد.. همان دخترکی که ساعتها بااو به گفتگو می نشستم وبه دنیای کودکانه اش میخندیدم که .... ......." تونمی خواهی بزرگ شوی؟؟!!" دلم برای نمناکی چشمانش بسیار تنگ است...آندم که آنقدر میگریست که حریری از مه بر چهره آینه می نشست ودیدنش رابرایم سخت میکرد ! باهم حرف میزدیم..باهم میگریستیم ..باهم میخندیدیم ..باهم می آمدیم وباهم میرفتیم .... دستانش برای گرفتن دستانم همیشه آماده بودند تا سرانگشتانمان را برهم نهیم و باصدای نگاهمان سکوت آینه را بشکنیم ! برای صدای خنده هایش دلتنگم ...برای شیطنت نگاهش ....برای اندوه کودکانه اش ...برای زندگی ساده اش....
چه اجباری است که باورکنم ساحره ای که درپس آینه ، نفرت نگاهش رابر من میبارد ... خود من هستم؟ چه بیرحمانه تاوان چین وچروک نشسته بر پیشانی را از قلب وروح من باز می ستاند ! انگشتانش مسیر شماتت را در هوا می پیمایند ودرانتها مرا نشانه میروند ! به جای مروارید اشک ، شراره خشم از دیدگانش زبانه میکشد وناله ارام قلبش ازمیان ویرانه ای که از پیکرش برجای مانده گوش جان را سخت می آزارد. برای سیاهی قلبش.... به خاطر تیرگی نگاهش.... برای دردها که بردلش نشسته ... به خاطر زخمهایی که خنجر دوستی ها برپشتش حک کرده ...
برای همه تباهیهایش مرا متهم میسازد و من ناباورانه فقط به شانه بالا انداختنی بسنده میکنم.. نه..... نه دست نگه دار.... ! فریاد برمی آورم...خواهشم را با مشت برسینه اینه میکوبم .. التماسش میکنم که دست نگاه دارد بانگ میزنم که میتوان بازهم "سکوت" کرد..
واوبی توجه به زجه های من، همچنان ارام، بخیه های "سکوت " برلبانش را به ناخن میگشاید ... خونی سیاه رنگ ازمیان درزها بردامان هوا میپاشد قطراتی از آن برچهره ام می نشیند ! وبا اشک جاری بر گونه هایم درهم می آمیزد.. طعم شوری با مرگ درهم آمیخته ... سیاهی خون چون زنگاری کهنه بر آینه نشسته که با تقلای دستان من پاک نمیشود ..!
صبرکن ! ... درچه تلاش بیهوده ای دست وپامیزنم !! ازدستانم خون میچکد... ازچشمانم...از دهان دوخته ام !! بوی تعفن در فضا پیچیده...بوی نای مردگی !!! واین چنین راز سربه مهر من از پرده برون می افتد....
مدتهاست که با هزار حیله ونیرنگ ، حضور سایه ام را بردیوار زندگی تحمیل کرده بودم تا بگویم که هستم... زنده ام.. ومهم تر آنکه ... هنوز همان من قدیمم !!! چه حسرتی است برگشتن به روزهای خوب گذشته ..
..... حال که پرده هافروافتاده ... حال که این راز مگو فاش شده وبرسرزبانها افتاده ..
بگذار بگویم که خسته ام...... که مدتهاست به انتها رسیده ام ..... که بیزارم از این ادعای دروغ قوی بودن... که ناتوانم از ادامه مسیر..منی که درمنزلگاهی دور..ازپای افتاده ام.. برزمین افتاده ام... که... که این منم ! این پیکردرهم شکسته آنسوی آینه ... دیگر مجال گریزی نیست ! اکنون موسم آرمیدن است... آری ... حال میتوانم ..ستون لرزان زانوانم را به تلنگری بنوازم تا ازاین ایستادن بیهوده رهایی یابم.. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو کد اهنگ از مسافر غریب |
| درباره وبلاگ |
"سکوت سرشار از ناگفته هاست" ..اینست دلنشینترین واژه زندگی من..
هرگاه که دلتنگی هایم رابر کاغذآوارکردم...بخشی را باشما خوبان قسمت خواهم کرد.. حرفهای دلتنگی ام سخن قلب هزار پاره ام است..ولیک نوشته های عاشقانه ام را مخاطبی حقیقی نیست... |
|
RSS
|