![]() |
![]() |
|
| بریستر حرفهای نگفته ام , سایه " سکوت" خمیازه میکشد.. |
|
خوب میدانی که دل بی تاب من ، همواره درپی بهانه ای ست
تا سخت دلتنگ توشود... واین روزها حال و هوای ماه رمضان وسفره افطار و سحر،
بازهم عطر یاد روزهای بودنت را در فضای خاطرم می پراکند. ومن باز کودک میشوم ...
ودرمقابلت مینشینم تا مهربانانه گیسوانم را شانه زنی و
دوبافته بردوسمت صورت خندانم نقاشی کنی ...
تا.... تا....بازهم همان " خرگوش کوچولوی" توباشم...!
... امروز برایم از معنای بزرگ شدن میگویی ..
که باروزه گرفتن یکی دیگر ازپله های "آدم بزرگ شدن " را بالا رفته ام !
ومن درحالیکه به حرفهایت گوش فرامیدهم دزدانه حرکات عقربه های ساعت را
میکاوم که گویا به لج نگاه های ملتمس من ، کبکانه درپی هم می خرامند..! کجایی تا ببینی که چگونه به وقت افطار
دستانم را به جای خالی حضورت میکشم ؟
کجایی تا ببینی که من هم بزرگ شدم؟.. آنقدربزرگ که قادربه درک این واقعیت تلخ باشم که... که سالها پیش ، دریک روز شوم پاییزی ...
سردی دستان کسی که گرمای زندگی را به من آموخت ،
آری هم او، واژه مرگ را برایم هجا کرد...! تومیخواستی همیشه شاد باشم...برایم از همه چیز گفتی ..همه چیز ولی "مرگ" را برایم معنا نکردی...! آری معنا نکردی و نبودی تا ببینی ... که جثه کودکانه ام چگونه در زیر بار معنایش خرد شد.. ...له شد... وشکست... وقتی که با هجرت تو دریافتمش...!
... نه عطر نان سنگک داغ... نه بوی خوش آش رشته...
نه رایحه خوش سبزی تازه ... نه بخار چای داغ استکانهای کمرباریک..
ونه تیک تاک صدای پای عقربه ساعت...
نه .. دیگر هیچکدام رنگ وبوی روزهای دور را برایم ندارند...
نمیدانم یادت هست که گفتی دراولین افطار ..
هرچه از خدا بخواهی به تو خواهد داد؟؟!!!..... ومن " نادان" تمام ارزوهایم به رویاهای ساده کودکی خلاصه شدند
و نفهمیدم که تورا برای همیشه ازاوبخواهم..! تا اگر ازمن بازستاندت......
درچنین روزی برسر سفره افطار، دستان گله مندم را به سمتش نشانه روم
که چرا خلف وعده کردی با دل کوچک و خوش باور من؟؟!!... این روزها حالت را خوب میفهمم...مراببخش...
ببخش که رنجی چنان عظیم بر دل مهربانت نشاندم..! آری حال به خوبی درمیابم عمق اندوهت را ، وقتی که میدیدی دخترک ساده دلت
چگونه به تصور اینکه تودرخواب نازی نوازشت میکرد و تورا درآغوش کشیده بود... توبودی و من و خدا ....
می بینی با رفتنت چقدر تنها ماندم؟؟!!.. هنوز خوب خاطرم هست وقتی درمیان ازدحام وشیون "آدم بزرگها" گم شدم و
همه یادشان رفت که دردانه مادر بزرگ کجاست...! ومن ارام وبی صدا دور از چشم همگان درگوشه ای خزیده بودم و
نمیدانستم چراهمه اینگونه بیقراری میکنند...
ناله میکنند..
فریاد میزنند...
چرا تورا به نام میخوانند..
نمی ترسند ازخواب بیدارشوی؟! میخواستم بدوم و بگویم : " هیییییس !...مگر نمی بینید خوابیده؟..."
که درمیان دستان قدرتمند پدر جای گرفتم... خدایا..." مگه بابا ها هم گریه میکنند؟..." چه سوال کودکانه واحمقانه ای ازذهنم گذشت...! به یاد دارم که او ودیگران سعی داشتند راز تلخ رفتنت را برایم فاش سازند
و من هیچ نمی فهمیدم...مردن یعنی چه؟ مرگ چیست؟.....
" این آخرین دیدار توست...هرگز بازش نخواهی دید...!...."
واین کلامی بود که برسرم آوارشد...
وحشتی زایدالوصف که بروجودم چنگ انداخت
اندوه عظیم ندیدن تو تاابد که تا عمق جانم ریشه دوانید... ومن با همان جمله معنای تلخ " مرگ" را
با پرکشیدن فرشته " زندگانی ام" دریافتم...
ومن در لحظه بزرگ شدم.... آنقدر بزرگ شدم که بفهمم خانه جدیدت کجاست.... که بفهمم گیسوانم دیگر چروکهای مهربان دستت را تجربه نخواهند کرد... که دریابم برای درآغوش کشیدنت ، بایدصورت بر سنگی که
نام زیبایت برآن حک شده ..بسایم...... که کابوس نداشتنت جای قصه های شیرینی که پیش از خواب
برایم تعریف میکردی را خواهد گرفت... آری آنقدر بزرگ شدم که بفهمم ازین پس خود پاسخگوی شیطنت های
کودکی ام هستم و فرشته ای چون تو نیست تا
دربرابر مجازاتها وتنبیه های مادر ، مرادرپس چادر نمازش پنهان سازد.... کجایی تا ببینی انقدر بزرگ شده ام که دیگر در پس چادرنمازت ، مجالی برای قایم شدن ندارم ؟!
چه تلخ بود بزرگ شدن... هنوز هم همان سوال روزهای کودکی گاه خاطرم را می ازارد ..
چرا مرا باخود نبردی؟ من که راضی بودم به گوشه تنگی از خانه ات..؟......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 مهر1386ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو کد اهنگ از مسافر غریب |
| درباره وبلاگ |
"سکوت سرشار از ناگفته هاست" ..اینست دلنشینترین واژه زندگی من..
هرگاه که دلتنگی هایم رابر کاغذآوارکردم...بخشی را باشما خوبان قسمت خواهم کرد.. حرفهای دلتنگی ام سخن قلب هزار پاره ام است..ولیک نوشته های عاشقانه ام را مخاطبی حقیقی نیست... |
|
RSS
|