![]() |
![]() |
|
| بریستر حرفهای نگفته ام , سایه " سکوت" خمیازه میکشد.. |
|
" بخند ....بیشتر ....یه طوری بخند که همه دندونات معلوم بشه تا خوشگل تر باشی ! "
ومن آنچنان لبخند ملیحی !! برلب مینشانم که .. بزرگترین خنده زندگی برصورتم نقاشی میشود ! وچشمان منتظر پدر از پشت لنز دوربین ،این لحظه را میدزد تا یادگاری باشد برای سالها بعد ! انگشتان کودکانه ام آماده اند تا از هر غفلت مادر، برای شبیخون کوچکی به کیک بهره برند
وچشمان درشتم بر بادکنکهای آویخته برسقف ، سوزن حسرت پرتاب میکنند ...
تا شاید ازاین میانه یکی کارگر افتد و
صدای ترکیدن آن، هیجان کودکانه ام را دوچندان کند..!!! چه روزهایی بودند........ چه دشوار بود فوت کردن همه شمعها بایک نفس ! وچه آسان ولذت بخش بود دریدن حجاب های رنگین هدایا !
بوی قهوه مرا از رویای روزهای خوش کودکی می رباید . تو -- اینجا ؟؟ ...... یک فنجان قهوه ؟؟ ...... وهمان رسم دیرین سالروز تولدم ؟؟!!!.... آیا بازهم برآنی تاهمان "فال شیرین" را در "بستر تلخ" این فنجان ببینی ؟!
چه دلچسب بودند طعم دروغهای همیشه ات ! قصه دروغ کلبه عشق من وتو در فال قهوه ام ، که درورای " تکرار" سالها ،هنوز عطر" تازگی" روزهای نخست را برایم داشت!
امروز چه خواهی گفت؟ ..... ازخانه ای که برآب ساختیم وبرباد رفت ؟...... ازسفره ای که نانش عشق بود ..و امروز خرما وحلوای خیرات برآن میگذارند؟..... از بدرقه نگاه من به زمان رفتنت ..... و نوید خسته نباشید هایم به مرد خانه ام به گاه آمدنش؟؟... بیا وببین که "عروس" خانه خاک شدم ...... !! و کلبه مهری که وعده کردی .......حجم تنگی است که نه پنجره ای دارد تا چشمانم ، بدرقه صبحدم را به سلام شامگاه پیوند زند ...... ونه گذر کوچه ای از این حوالی میگذرد که.. انتظار را بر سنگفرشش ، نفس بکشم ......
از تقدیرسپید گم شده در فال سیاهم چه میتوانی گفت؟ ... آری توهیچ مگوی ...... بگذار من بنالم....... بنالم از ضجه وشیون مادر ...... ازگریه آرام پدر ..... از مهمانان سیاه پوشی که حسرت واندوه واشک وفاتحه درخورجین کادوهایشان بود .....! از خیراتی که برکام عزیزانم ، طعم تلخ ترین کیک دنیا رابه یادگار گذارد...... ! ازشمعهایی که بر سنگ مزارم ، درآرزوی فوت شدن !
بی امان گریستد.. و ناکام ازدنیا رفتند!..
واز جمله های مکرر " خدایتان صبردهد و خدایش بیامرزد" به جای همان تعارف متداول همیشه که: " الهی صدوبیست ساله شوی ! " .........!!!
باصدای غلتیدن اشکهایت دربرکه سیاه قهوه ، لب ازشکوه فرومیبندم . لرزش خفیف لب وشانه هایت ، درمیان لرزه ای که بر قامت مردانه ات افتاده ، گم شده.. ورعد فریادپشیمانی ات درمیان بارش آسمان دلگیرچشمانت ، دلتنگی این غروب پاییزی را صد چندان کرده ..
چگونه تورا به شکیبایی فرا بخوانم ؟!... من که خود غرقه دریای پریشانیم...!! مرا تاب دیدن غلتیدن اشک برگونه هایت نیست ... بیش ازاین آزارم مده ! بگذار تاخوب تماشایت کنم ...حال که بی تاب منی... چه دیر عاشقم شدی ! چه دیر دوست داشتنم را به تجربه نشستی..!!
آی مردمان ....باشمایم...
باشما که هنوز پیمانه عمرتان را مجالی برای افزودن هست.. باشما که دستهای یاریتان در جیب خودخواهی ها فرو رفته ...
نزدیک تر آیید... محبوبم را که این چنین در خاک غلتیده ، یاری رسانید تا قامت راست کند ..
بیم به دل راه ندهید...........
تنهایی واگیر ندارد!!!! مرواریدهای اشکی که برآسمان خاکی دنیایم باریدی همچون ستارگان درخشان ،بربسترچشمه ای که برگودی زیردیدگانم میجوشد ، میرقصند.... آسمان این شب پاییزی برایم ستاره باران است ...! امشب رویاهایم درخواب نخواهندماند ....تا کابوس مرادرخودببلعد... امشب به یاد روزهای خوش کودکی ، درآسمان بیکران خدا به دنبال ستاره ای خواهم گشت
که اونیز درچنین شبی زاده شد تا همزاد من باشد دردل آسمانها ..! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 آذر1386ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو کد اهنگ از مسافر غریب |
| درباره وبلاگ |
"سکوت سرشار از ناگفته هاست" ..اینست دلنشینترین واژه زندگی من..
هرگاه که دلتنگی هایم رابر کاغذآوارکردم...بخشی را باشما خوبان قسمت خواهم کرد.. حرفهای دلتنگی ام سخن قلب هزار پاره ام است..ولیک نوشته های عاشقانه ام را مخاطبی حقیقی نیست... |
|
RSS
|