![]() |
![]() |
|
| بریستر حرفهای نگفته ام , سایه " سکوت" خمیازه میکشد.. |
|
شب ازنیمه گذشته.... زندگان بربستر مرگ موقت غنـوده اند و ساکنان این دیار ، نقاب زندگی برچهره زده اند.....
♠ مادری که به اشتیاق دیدار کودکان دلبندش ، آنچنان سراسیمه از گوربیرون میجهد که سرش به گوشه سنگ قبــــرمیشکافد... ♠ پیرمرد دلشکســــته وآبروداری که بدورازچشم دیگران، آرام درکنج تنهایی خود میخزد واشکهایش را در پینه دستان زبرش پنهان میکند تا کسی نداند که ثمره زندگی این باغبان سالخورده ، سه نهال تنومند هستند که برشوره زار فراموشـــی ، بی مهری را به بار نشسته اند !..... ♠ صدای دعوای همسایه های آپارتمانهای دوطبقــــه !... ♠ نگاههـــای نگران آن پسرجــوان که دزدانه اطراف را میپایـــد... ودرچشم برهم زدنی ! ...رقص سایه بیرنگ دستانش بر قبر مجاور ...!! !!! چه استـــادانه فانوس کم سوی همسایه را از بام خانه اش میدزدد.... تا بازهم شبح تــرس ، غرور مردانه اش را درنزدهمگان به سخــــره نگیرد ....... ♠ چشمهای انتظار که بر راه مانده اند..... بوی ماندگی !........بوی نـــای انتظاری بی ثمر! طعم تلخ بغضی که در گذر سالها ، شکسته شدن را نیز از خاطر برده است........! وعده کردند بی هم زیستن را تاب نیاورند و او مُــرد ...! به همین سادگی ...... آری به همین سادگی باده مرگ نوشید و ساده دل تر از آن.... هنوز امیدواراست که دلداه اش نیز درپی وصال او ،ساقی مرگ را بخود فرابخواند...!!!
♠ گلوله های دست نوشته های مچاله شـــده که از تفنگ دستان خوش فکـــــرِ نویسنده گمنام روزهای دور شلیک میشوند ...... نمیدانم هنوزهم چه اصراری دارد به استفاده مدامِ تمثیل " سکوت گورستان" ...؟؟!! کاش لختی پیش از مردن ، پنجره گوشهایش را به دستان طبیبی حاذق میسپرد تا درصورت لزوم ، پرده سمعکی برآنها بیــاویزد !!!..... ♠ صدای بیلچه دستان آن زندانی فراری ، که گویا هنوز هم تنها راه زیستن را
در گریزمی بیند !..... بادِ سرگردان درمیان سوراخهای فلوت پیکر تکیده اش،
که یادگار آخرین فرار زندگی اش هستند...میوزد
ملودی تلخ غربت در دامان فضا طنین اندازمیشود.....♫♪♫♪
برنازبالش سنگی خود آرمیده ام ..... لبها را به سوزن دندان بهم دوخته ام تا مبــــاد که به شکایت گشوده شوند.... ازاین همه استقامت در شکوه وگله گذاری درعجبــــم ....!! این روزها ابری سیــــاه چتر حضورش را برآسمان دلم مهمان کرده...... خسته ام......
خسته از خود.......خستــــه از این همه شکایت ...ازاین گلایه های بی ثمــــر... ازبوی تعفن رازهایم که پیش از من به خاک سپرده شدند....
زنـــــــده به گــــــــور شدند! دفنشان کردم درحالیکه نفس میکشیدند !!!..... واکنون همچو لشکر موریانگان هجوم آورده اند تا ازبین ببرند چیــــزی را که ازمن باقی نمانده !! .........
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 دی1386ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو کد اهنگ از مسافر غریب |
| درباره وبلاگ |
"سکوت سرشار از ناگفته هاست" ..اینست دلنشینترین واژه زندگی من..
هرگاه که دلتنگی هایم رابر کاغذآوارکردم...بخشی را باشما خوبان قسمت خواهم کرد.. حرفهای دلتنگی ام سخن قلب هزار پاره ام است..ولیک نوشته های عاشقانه ام را مخاطبی حقیقی نیست... |
|
RSS
|