![]() |
![]() |
|
| بریستر حرفهای نگفته ام , سایه " سکوت" خمیازه میکشد.. |
|
حرفهای ناگفته ام برای تو....! چه کسی میتواند راز " تو" را دریابد؟ براستی "تو" کدامینی؟.... دلم دریایی نیست ...ماندابی است تنگ تر از کاسه آبی که بدرقه راه مسافر می سازی اش..! واین تکه گوشت آویخته بر پیکر ..! به کوچکترین بی مهری سخت بدرد می آید.. ونوای پردردش درقالب واژگان جان میگیرد تا صدایش را "تو" بشنوی.. "تویی " که راز بودنت در بستر جملات اندوهبارم آرمیده...... این بار برای "تو" مینویسم .. فقط برای "تو"
ماهها صبوری کردم بر جفای برادری در جغرافیایی دور..... لب به درد دوختم تا مباد که برشکوه گشوده شود ....! وتو بر کوتاهی ام در پاسخ خرسند شدی و فاتحـــــانه برخاموشی ام تاختی...! خاطرت هست؟..... وعده کردی آنچنــــانم سخت برزمین بکوبی که دگربار قامت راست کردن را نتوانم...!! کوس رسوایی ام درهرکوی وبرزن کوفتی و حرمت خواهرانه ام شکســـتی ..!!! احسنت ....!!!!
از آنچه بردنیای پاکمان در ورای فاصله ها گذشت من آگاهـــم و تــــو و او که ناظر است بر ناجوانمردی هایت...! مهـــرمان را عشـــق تعبیر کردی و گریزِ مرا خیانت !! بیم به خود راه مده...
حرفهایم ناگفته خواهند ماند تا آنزمان که درگوش خاک زمزمه شوند! می بینی؟......فرقهاست میان من وتو.. هرگز یکی نبودیم... ولی ............... آنقدر بزرگت کردم که برایت کوچک شدم!!!! خوب یادم هست بر پوچی دنیــــا خندیدم
آنزمان که "تو" مرا حقیر دانستی برای خویشتنت!!!! برادر !!!! قرارما چیزدیگری بود ..... به خدای که بیزارم کردی از برادری ها..! مهربانانم از گزند آزارهایت درامان نبودند ..... بر رهگذرانی که از این کوی عبور میکرد می آویختی تا مباد که خیال هم نفس شدن با این بیمار جــزامی ! را در سربپـــرورانند!! چشمهایی که دیدارشان نهایت آمال توبود طوفانی اند....
وباران نفرت بر صحرای تفته گونه هایم میبارند..! من همانم.. بانوی شعر وشبنم !! که اینک امّ المکر میخوانی ام ...! شکر ایــزد که آرزوی آب تنی ماه نگاهت بر آسمان ِ سیاهِ چشمانم محال شد ! خــوب میدانی که مُهرِ سکوتِ لبانم نشـــکستـــه باقی مانده..... توگفتی هرآنچه گفتنی بود...! گفتی که من بد بودم و " تو " خوب .....! گفتی که من فریب بودم و "تو" زخم خورده حیلت زنانه ام...! گفتی که ناسپاس بودم آن زمان که از طعم ِ گََس ِ عشق ِ برادرانه ات ! گریختم....! گفتی وگفتی وگفتی و....... لحظه ای درنگ کن تامن بگویم کلام آخر را : از کوی من سفر کن......! از این ویرانه پردغل بر آبادی ِ راستیـــهـا فرودآی ...! از "تو" وتمام نشانه های حضورت بیزارم....... بوف یادگارهایت را بر هیچ کنجی از این خراب آباد جایی نیست.....!
نمیگویم دیدار به قیامت ، نه.....! بارخـــــدایا .... اگر حکمت تو این باشد که برگستره روز محشر
تمام جهانیان پیش روی یکدیگر قرار بگیرند بگــــذار درخواب ابــــدی تا " ابد " بمانــــم ! تمام.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو کد اهنگ از مسافر غریب |
| درباره وبلاگ |
"سکوت سرشار از ناگفته هاست" ..اینست دلنشینترین واژه زندگی من..
هرگاه که دلتنگی هایم رابر کاغذآوارکردم...بخشی را باشما خوبان قسمت خواهم کرد.. حرفهای دلتنگی ام سخن قلب هزار پاره ام است..ولیک نوشته های عاشقانه ام را مخاطبی حقیقی نیست... |
|
RSS
|