![]() |
![]() |
|
| بریستر حرفهای نگفته ام , سایه " سکوت" خمیازه میکشد.. |
|
" گــــاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کــس خواهد گفت؟ ....." برمیگردی... بازهم چشمهایت در خنده بر لبهایت پیشی میگیرند..... لبخند میزنی ..سری تکان میدهی و مثل همیشه میگویی : " دیوونه ..." !! واین دیوانه نگاهش را به سنگفرش ها میدوزد تا غم نشسته بر شیشه دل را در پس سایه بان مژگان پنهان کند...! در درونم غوغایی برپاست ...... گاه فکر میکنم این دل آشوبه مرا خواهد کشت پیش از آنکه دست تقدیر " مرگ " را بر دفتر زندگانی ام نقاشی کند ...!
" کجا گم شدی شاه پری قصه ها ؟......قهر نکن ...خُب جوابتو میدم ....بغض نکن ..: ماه که همیشه پشت ابر نمیمونه... بالاخره یکی پیدا میشه خبرشو به من بده...... حالا آشتی؟....." ومن آشتی میکنم به همان ســـادگی که تو از کنار سوالم میگذری..........! کاش به همین سادگی باشد.... به همین آســــانی .....!
کاش میشد تکه ای از صدایم را داشته باشی برای روزهای دلتنگی...... کاش میشد جرعه ای از نگاهم را به تو ببخشم برای ساعتی که تشنه چشمهایم میشوی...... کاش .... نه ..... کاش فراموشم کنی .... آنچنان سخت که گویی هرگز نبوده ام...! آه که چـــــــــه دلگـــــــــــیر میشـــــوم از ایـــــــن آرزو.....! آفتاب که به غروب نشست تو هم میروی ... ومن می مانم با : ª بغضی که راه بر آه بســـــته .... ª لرزشی که برلب و چانه مستولی شده...... ª چشمهایی به نــــَم نشسته........ ª مشتهایی گره کرده..... ª نفسهایی به شماره افتاده..... ª زانوانی در آغوش کشیده شده...... واین منم تنهاترین ماتم که بر بی کسی های فردای تو سوگـــوارم.....! اخلاقت را خوب میشناسم....... چندصباحی به گمان آنکه خاطر ِ نیلوفرانه ام از تورنجیده و بر بستر قهر آرمیده قاصدکها را برای پادرمیانی رهسپار کویم میکنی ..... بعد چه؟ .....!!
..... خشمگین میشوم بر رقص عقربه های ساعت به گاه ِ انتظار تو ..... آنزمان که مرا چشم درراه باشی......! آنگاه که ندانی که مسافری براین جاده نیست ......! نازنینم ... گرمی ِ دستهایت را برای پیمانی دوباره میطلبم : عهد ببــــند که شکیبا باشی بر نبـــودنم ...... همانگونه که بردبار بودی به وقت ِسنگینی ِ حضورم .... که من نیک میدانم بودنم باری بود بردوشت ..هرچند که هرگز لب به شکایت نگشودی...! مرا ویادم را به باد بسپار........که مصداقی باشم بر آن مثل ِ شیرین ..! اما..... اما اگر در غروبی سرخ ، بلم دلتنگی ها بر شط ِ همیشه آرام ِ دلت لغزید.... بر این کوی گذر کن... جایی که هنور صدای نفسهای خسته ام درمیان ازدحام واژگان به گوش میرسد .... دلنوشته هایم به جای من خواهند زیست .... نه.. من در آنها زاده خواهم شد..... ومن پیمان میبندم هر گاه که آفتاب حضورت برتاریکی این سرای بتـــابد... از خاکستر ِ مرگ جوانه زنم و بر قامت ِ خاطرت بپیــچم
شعله هایی جهنمی در درونم زبانه میکشند ..... آنچنان که اشکهایم به جای سرازیرشدن بر مسیر ِ گونه راه آسمان در پیش میگیرند...!
بار خدایا ...... مباد که صدایم در هلهله مردمانی که به پیشواز عید رفته اند گم شود...! میخواهم ایستاده بمیرم نه خمیده بر زانو...... واز شلاق مهر دوستان خواهم رنجید ..ولی نخواهم اوفتاد..... که این روزها هریک به نوعی خوش مینوازند بر پیکر خسته وزخم خورده ام .... چه بد کارزاری است....! صف دوست ودشمن در هم آمیخته ....! و برتوست که حتی سایه ات را از خود ندانی ..... خدای من ! اینجا چه میکنم؟ درمیان ِ " دستهایی همـــراه " ..... که به گاه ِ غفلت ِ تو، حتی مجال دیدن برق خنجری که برپشتت می نشانند را ازتومی گیرند.....! بار خدایا میدانی که مشتاقم به پرواز ..... میدانی که ازحجم حقیر قفس ، نفسم به شماره افــــتاده... دیرزمانیست که درب ِقفس بازگذارده ای تا حسرت پرواز....... بیـــــش از پیـــــش بر قلب وروح ِ براین پرنده شکسته بال چنگ اندازد..! مهربــــانـــا توبا من مکن آنچه همگان برمن رواداشتند ..... رهاییم بخش تا دیگران رهاشوند ...!
بودنم باری شده بر دوش دیگرانی که همواره کوشیده ام مرهمی به زخمهاشان باشم نه خاری به چشمهاشان ... !! بــــــار خـــــــدایـــــــا ....... .. بر من ببخش که حیات را رها کرده ام وبر ممات میکوشم..... .. برمن ببخش که از هر اهتمامی به زندگی گریزانم.... .. بر من ببخش که دستهایم برای طلب معجزتی درگاهت را نشانه نمیروند ..... .. بر من ببخـــــــش ................. .. برمن ببخــــــــش .......................
" یارب این آتش که در جان منست سرد کن زانسان که کردی بر خلیل " تودیگر چرا ؟..... مهربان ِ همیشه ام تو چرا؟ ...... تفالی خواستم تا آرامم کنی ....نه آنکه خرمن ِ سوخته ام را شعله ورتر سازیش ..! امید به بازگشت مرا میترساند ....با من مگو از تقدیرِ شکسته.....! مهربان ِ همیشه ام غزلی بخوان که رها شوم نه پای دربند....! ...غم ِ دل چند توان خورد که ایام نماند ....!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو کد اهنگ از مسافر غریب |
| درباره وبلاگ |
"سکوت سرشار از ناگفته هاست" ..اینست دلنشینترین واژه زندگی من..
هرگاه که دلتنگی هایم رابر کاغذآوارکردم...بخشی را باشما خوبان قسمت خواهم کرد.. حرفهای دلتنگی ام سخن قلب هزار پاره ام است..ولیک نوشته های عاشقانه ام را مخاطبی حقیقی نیست... |
|
RSS
|