![]() |
![]() |
|
| بریستر حرفهای نگفته ام , سایه " سکوت" خمیازه میکشد.. |
|
صدای قدمهایت راشمردم....یک ......دو........سه..... چه آرام دور میشدی ...! آنقدرآرام که گاهی فکر میکردم میخواهی به نام صدایت کنم که برگردی ...! ومن سکوت کردم....آنقدر ساکت ماندم تا در پیچ کوچه گم شوی....! دلم میخواست لحظه ای برگردی تا گلبرگ ِآخرین نگاهم را به رسم یادگار از چشمان ِ به خون نشسته ام بدزدی ولای دفترچه خاطراتت خشک کنی...! اما رفتی ...!!! رفتی وندیدی که چگونه شورابه نگاه نگرانم ، خاک پشت پای تورا گِل کرد ..! درصدایم رمقی برای فریاد ِ نام تو نیافتم.... خودت آخرین زمزمه هایم را با اشاره انگشت اشاره که بالا آوردی و گفتی : " هیس ! دگر هیچ مگوی..!" خفه کردی ....! پاهایم را یارای دویدن وبه تورسیدن نبود... کمرم را که شکستی آنها هم برزمین دوخته شدند..!
همه خوا ب بودندکه رفتی !.... حتی خداهم خواب بود وندید که چگونه " خدانَشــــــناسَم " خواندی ...! تورفتی ومن ماندم با تصویری از چهره ات که بر دار ِ خیالم بافتم ... نقشی که تارو پودش در پس پرده آب ونمکی که بر پنجره چشمانم آویخته شده، گنگ می نمود... دستم را به زوایای صورتت میکشم .. به لبهایت که چه زیبا دروغ میگفتند...! به گونه هایت که از بوسه های عاشقانه این وآن !! تبداربود ....! به چشمهایت که میرسم..... هوس میکنم دیده ام را به دیدار دریا ببرم ....! سرم را به تصویرت تکیه میدهم و عکس ِ تو
از شکستن شیشه پراشک ِ بغض من خیس میشود...!
میگفتی هیچکس نمی تواند راه خیال مرا از عبور خاطر تو سد کند...! گفتم : " همه مردمان این حوالی گهگاه عاشــــــــــق میشوند ! وزودتر از پژمرده شدن ِ یک گل ِ لیوان نشین ... فـــــــــــــــارغ ! " گفتی : " دستهایت را به امانت بده تا به دستگیره دل سپردن بیاویزیم..! " دستم را پس کشیدم و گفتم : " قول بده یادت بماند که آمرزش زنبورهای گزنده عسل ، خیلی هم سخت نیست .." قول دادی ودستانم را گرفتی .... آری گرفتی تا انتقام ِ دیروزها را از آنها واستانی ...! کاش میدانستم که سیاه وسفید ِ حرفهایم در رنگین کمان ِ کلام دیگران گم میشود...! مگر نگفته بودمت که بالهای پروانه راخود بشکن ....؟! هنوز در ظرف باورم نمی گنجد که آنگونه خموش وبی تفاوت نشستی تا دست ِ غیر پیله پروانه شدنم را به آتش کشد....! مگر حرفهایم را از پس آن واژه های بی دریغ نشنیدی ؟..... مگر...؟؟؟!!!!
مدتی بود که دست ودلم به تدارک ترانه نمی رفت..... وامروز ترانه ای تازه میخوانم.... خدارا چه دیدی؟ ... شاید یک روز ترانه هایم هم سن و سال ِ رفتن تو باشند....!!
دلواپس نباش !!.... قول میدهم آن روز مرا نشناسی ...! عهد میبندم آنچان بیگانه تر !!! شده باشی با من که حتی چشمهایم نیز تورا به یاد ِ دشمن ِ روزهای دورت نیندازند..........!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو کد اهنگ از مسافر غریب |
| درباره وبلاگ |
"سکوت سرشار از ناگفته هاست" ..اینست دلنشینترین واژه زندگی من..
هرگاه که دلتنگی هایم رابر کاغذآوارکردم...بخشی را باشما خوبان قسمت خواهم کرد.. حرفهای دلتنگی ام سخن قلب هزار پاره ام است..ولیک نوشته های عاشقانه ام را مخاطبی حقیقی نیست... |
|
RSS
|